
دیاسپورای هزاره در دهههای اخیر یکی از پیچیدهترین و در عین حال امیدبخشترین فضاهای بازسازی هویت جمعی بوده است؛ فضایی که بهتدریج و با گامهایی آهسته اما پیوسته توانسته روایت مستقل خود را شکل دهد و ظرفیتهای تازهای برای انسجام، بیان و پیگیری منافع مشترک ایجاد کند. تأکید بر هویت مستقل هزاره در این مسیر نه انتخابی هیجانی یا واکنشی، بلکه حاصل تجربهی تاریخی و برآمده از شرایط تازهی زیست در جوامع آزاد و چندفرهنگی است. در چنین محیطهایی امکان بازسازی بخشهای فروخوردهی هویت، بیان روایتهای حذفشده و سازماندهی اجتماعی فراهم میشود؛ امکانی که جامعهی هزاره در وطن، بهدلیل سلطهی ساختارهای تبعیضآمیز، از آن محروم بوده است. اکنون اما دایسپورا بستر کمنظیری فراهم کرده که در آن هویت مستقل میتواند به بنیان اصلی شکلدهی منافع جمعی بدل شود.
هویت مستقل، شرط نخست قدرت اجتماعی است. جامعهای که نام و روایت خود را داشته باشد، بهتر میتواند با ساختارهای سیاسی، رسانهای و فرهنگی کشور میزبان وارد تعامل شود؛ بهتر میتواند توسط نهادهای رسمی شناخته شود و مهمتر از همه، قادر است تجربههای تاریخی تبعیض، خشونت و حذف ساختاری خود را مستند و بیان کند. این شناسایی، برای جامعهای چون هزارهها که گذشتهشان با الگوهای نظاممند حذف و خشونت گره خورده است، ضرورتی حیاتی دارد. زمانی که هویت مستقل مطرح میشود، امکان دیدهشدن رنج تاریخی، مطالبات امروزی و موقعیت واقعی جامعه افزایش مییابد؛ اما هنگامی که این هویت در چارچوبهای کلی حل شود، همان چرخهی حذف تثبیتشده دوباره بازتولید خواهد شد.
در برابر این رویکرد، جریانهایی؛ بهویژه پس از فروپاشی جمهورشاهی اشرفغنی در اگوست ۲۰۲۱ و متواریشدن برخی همدستان آن حکومت کوشیدهاند دایسپورای هزاره را زیر عنوان یک «رویکرد ملی» تعریف کنند و این ظرفیت تازهمتولدشده را در پای افغانستان بریزند. این نگاه در ظاهر داعیهی همگرایی و وحدت دارد، اما تجربهی تاریخی نشان داده که چنین چارچوبهایی هرگز نتوانستهاند بستر شنیدهشدن هزارهها را فراهم کنند یا تبعیض ساختاری را کاهش دهند. برعکس، در بسیاری موارد چنین شعارهایی به ابزاری برای بازتولید همان ساختارهای دیرپای حاشیهسازی تبدیل شدهاند.
«رویکرد ملی» در عمل اغلب به معنای حلکردن هویتهای خاص در قالبهای کلی و مبهم است؛ قالبهایی که نه حساسیتهای تاریخی هزارهها را درک میکنند، نه منافع آنها را بازنمایی میکنند و نه تجربهی خشونتدیدگی و حاشیهنشینی آنان را به رسمیت میشناسند. انتظار اینکه جامعهای که در وطن همواره نادیده گرفته شده، در دایسپورا نیز زیر نام چنین چارچوبی صدا پیدا کند، نوعی چشمپوشی از واقعیتهای عینی و خطا در تشخیص منطق زیست در محیطهای آزاد است. شهر ملبورن در استرالیا، جایی که بزرگترین جمعیت هزارهها را در این کشور در خود دارد نقطهی تمرکز یک چنین رویکرد در استرالیا بوده و نمونهای روشن از تلاش برای بازگرداندن جامعه به همان چارچوبهایی است که سابقهی اثباتشدهای در حذف دارند.
هویت مستقل هزاره در دایسپورا، هرچند آرام و گاه کند رشد کرده، اما پایدارترین و کارآمدترین مسیر بوده است. این هویت توانسته نهادها، شبکهها، برنامههای فرهنگی، ابتکارهای مدنی، رسانهها و ظرفیتهای لابیگری قابلتوجه ایجاد کند. البته ضعفها فراوان است، نقدها وجود دارد و نیازمند اصلاحات گستردهایم، واقعاً نیاز است که رویکرد بهتری اتخاظ شود، با این وجود، دستاوردها بر یک اصل ساده و بنیادین استوار است: جامعه تنها زمانی قدرت جمعی تولید میکند که خود را به رسمیت بشناسد، نام خود را داشته باشد و روایت خود را بیان کند. تلاش برای ادغام این هویت در یک چارچوب کلی نه وحدت میآفریند و نه عدالت؛ بلکه حذفشدگی را بازتولید و امکان سازماندهی و لابیگری مستقل را از میان میبرد.
انتخاب میان حفظ هویت مستقل یا حلشدن در رویکردهای کلی برای جامعه دایسپورای هزاره پیامدهای بلندمدت دارد. تجربهی تاریخی بارها نشان داده که هرگاه هزارهها از هویت خود فاصله گرفتهاند، حذف شدهاند و هرگاه بر آن ایستادهاند، توانستهاند منزلتی تازه، صدایی مستقل و امکان دیدهشدن پیدا کنند. در فضای آزاد و چندفرهنگی امروز، هویت مستقل شرط اولیهی عدالت، بازشناسی و قدرت جمعی است. استمرار این مسیر که بهآرامی اما پیوسته ساخته شده برای آیندهی هزارهها در دایسپورا حیاتی است؛ زیرا تنها بر همین بنیاد است که صدای هزاره، منافع هزاره و افق آیندهی این جامعه میتواند محفوظ بماند و تقویت شود.
یکی از نکات کلیدی در بحث دایسپورا، درک تفاوت منطق زیست در داخل و خارج از افغانستان است. همانگونه که تعریف منافع جامعهی هزاره در هزارهجات از منظر کسانی که سالهاست در خارج زندگی میکنند، میتواند ناقص و گمراهکننده باشد، به همان اندازه نیز تفسیر منافع دایسپورا بر اساس منطق افغانستان نادرست است. هر دو فضا منطق، ساختار و ضرورتهای متفاوت خود را دارند و بدون درک این تفاوتها، تحلیلها به نتایج انحرافی منتهی میشود. جای نگرانی دارد که برخی چهرههای صاحبنام و دارای ظاهر معتبر، گرفتار همین خطای شده، گاه آگاهانه میکوشند دایسپورایی را که پس از دههها زخم، مهاجرت و بازسازی آرام مسیر خود را یافته، از راه خود منحرف و در چارچوبی قرار دهند که تجربهی صدسالهی هزارهها نشان داده نهایت آن حذف و بیقدرتی است.




