ساعت پنج صبح روز شنبه، زنگ مبایلم به صدا در آمد. از خواب بیدار شده و آماده رفتن شدم؛ کوله پشتی خود را برداشتم، پاوربانک، کلاه آفتاب گیر، سه قرص نان روغنی که زن برادرم آماده کرده بود، به همراه چند بوتل آب را داخل آن گذاشتم. روز طولانی در پیشرو داشتیم، تظاهرات در یک روز گرم و سوزان کابل.

شب قبل از تظاهرات رسانههای معتبر کشور از قبیل، تلویزیون »نگاه و راهفرد« خبر از لغو تظاهرات داده بودند. اگر تصمیم شخص استاد محمد کریم خلیلی، دبیر حزب وحدت اسلامی افغانستان را معیار قرار نمیدادیم، حقیقت نداشت. تعدادی در حمایت از موقف استاد محمد کریم خلیلی، با استفاده از شبکههای جمعی، ضمن نشر بیانیه رسمی ایشان، هزاران شایعه را نیز ساخته و پخش و نشر میکردند تا تظاهرات برگزار نشود. نشر این شایعات، تا آن موقع صبح شایعه بیش نبود، اما اول صبح باعث ایجاد دلهره و تشویش میشد.
ساعت شش صبح از دروازه حویلی بیرون شدم. وقتی در جاده شهید مزاری قدم گذاشتم، تفاوت بسیاری با تظاهرات قبلی جنبش روشنایی هویدا بود. اینبار مثل دفعه قبل خبری از تعطیلی بازار و دکاکین نبود، موترهای لینی نیز فعال و مردم هم مثل روزهای معمولی مشغول کارهای روزانه خود بوند؛ چیزی که بر تشویش های قبلی میافزود. نگران جمعیت کم در تظاهرات بودیم. به هر صورت؛ با اندکی تاخیر و انتظار برای دوستانی که باهم قرار داشتیم، نزدیکای ساعت هفت همراه با دیدار ندیم، حمیدالله حکیمی به مصلی رهبر شهید در ایستگاه مدرسه رسیدیم.
زمانيكه به مصلي رسیدیم، تعداد شركت كنندگان بسیار اندک بود. احمد بهزاد، داوود ناجي، جعفر مهدوي، ذوالفقار اميد و عزیز رويش دم دروازه مصلی حضور داشتند و با تعدادی مصروف صحبت و احوال جویی بودند. با اندکی تاخیر، به طرف دهمزنگ حرکت کردیم. مهدوی، ناجی، بهزاد و ذوالفقار اميد در صف اول پشت اولين بينر كه با ماده ششم قانون اساسي تزٔین شده بود قرار گرفتند. حمیدالله حکیمی و من با استفاده از کارت رسانه که روز قبل دریافت کرده بودیم، پیشتر از بینر در بین انتظامات و محافظین که اکثرا محافظین شخصی وکلا بودند قرار گرفته و راه افتادیم.
اندک اندک به جمعیت افزوده میشد. جوانان خود جوش و سرشار از انرژی ابتکارات گوگانی را به نمایش میگذاشتند. یک جوان که دستخط زیبایی داشت با استفاده از رنگ و برس نقاشی، دست و صورت متقاضیان را با جملات حماسی و عدالتخواهانه تزیٔن میکرد. من هم ساق دستم را با جمله زیبا و انسانی » ما عدالت میخواهیم« مزیین کردم. جمعیت آهسته آهسته با سر دادن شعارهای عدالت خواهانه و ضد تبعیض به پیش میرفت. در چوک رهبر شهید برای مدت کوتاهی توقف نموده و بعد از ملحق شدن تعدادی دیگر از عدالت خواهان از مسیر جاده ملا فیض محمدکاتب هزاره به طرف چوک کوتهسنگی راه افتادیم. در نزدیکی پول هوایی کوتهسنگی، (میرویس میدان)، جمعیت افزایش یافته بود و به هزاران نفر میرسید. من و حکیمی تصمیم گرفتیم بخاطر انداختن تصاویر بهتر و نشر آن در شبکههای اجتماعی به موتر »مازدا« که مجهز به بلندگو بود، جا خوش کردیم . اصغر سروش، یکی از جوانان سرشار از انرژی و خسته از تبعیض در موتر حضور داشت و شعار ضد ظلم و تبعیض سر میداد.
وقتی عدالت خواهان به چوک دهمزنگ رسیدند، تعدادی از اعضای شورا به ایراد سخنرانی پرداختند. همچنین؛ یادگار رهبر شهید، زینب مزاری، از طریق تیلیفون با حاضرین سخن گفت. گرمی هوا، تابش مستقیم خورشید در یک روز افتابی کابل مردم را بی تاب کیرده بود و کمکم چوک دِهمزنگ را ترک میکردند. لحظهای گذشت، محصلین دانشگاه کابل و دانشگاه پولتخنیک به جمع معترضین ملحق شدند. آنها بعد از سپری کردن امتحانات خود آمده بودند.
بخاطر گرمی بیش از حد، با جمعی از دوستان به سایهای درختی در نزدیکی تانک تیل، حدود پنجاه متر دورتر از چوک، به سمت قصر دارالمان پناه جستیم. بازار آیسکریم فروشان و آب خنک فروشان گرم بود و در بین جمعیت بدون کدام هراسی مصروف کار، فروش آیسکریم و آبکِشته بودند. از يك كراچي که آب کِشته خنک میفروخت، شش گیلاس آب کِشته خریدیم. دو گیلاس آن را به دو مامور پولیس که کنار ما زیر آفتاب سوزان عرق میرختند دادیم. خسته بودیم، رمق برای مان نمانده بود. بیشتر از ده کیلومتر راه را با پای پیاده پیموده بودیم. درگوشهی نشستیم تا نفس تازه کنیم. عقربه ساعت به دو بعد از ظهر نزدیک میشد. همهی رستورانتها در اطراف چوک دهمزنگ درست مثل یک روز عادی باز بودند. چیزی که تا آن لحظه به آن افتخار میکردیم. از این که به اندازه کافی اعتماد هموطنان خودرا جلب نموده بودیم، آنها بدون اندکترین بیم از آشوب و شورش مظاهرهچیان، و بدون اینکه روند کار و بار شان دچار اختلال شود، سرگرم کار بودند لذت می بردیم. بازار شان گرمتر از هر روز بود. تعدادی اطراف کراچی برگر فروشی، تعدادی در رستورانتها مصروف صرف نان چاشت بودند. ما هم بعد از صرف برگر، حوالي ساعت ٢:١٥بعد از ظهر برگشتیم به طرف چوك. زير پرچم سه رنگ كشور كه چون سايبان ازش بر روی تعدادی سایه انداخته بود، بالای کتارههای نیکلی که دور را دور چوک را حلقه کرده بودند نشستيم.
در همین حال احمد بهزاد و محافظیناش آمده كمي آنطرفتر در فاصلهي كه بين پرچم و خيمه که در یک و نیم متری از هم قرار داشتند، زير شعاع آفتاب نشست. تعدادی از زیر خیمه بلند شدند جای شان را به رسم تعارف به بهزاد واگذار کردند. بهزاد در حاليكه از سر و صورتش عرق میریخت و آنرا مدام پاك ميكرد رفت و آنجا نشست.

ساعت ٢:٢٨بعد از ظهر، بود و با دوستان مصروف قصه و استفاده از مبایل بودیم که مبایل بهزاد به صدا در آمد، ایشان بدون مقدمه از طرف مقابل پرسید که کجا هستید و از جایش بلند شده، همراه با محافظین خود طرف كامازی که از آن بعنوان استیج کار گرفته میشد حرکت کردند. لحظهای کوتاهی گذشت، ساعت ٢:٣٢بعد از ظهر بود. صدای مهیبی همراه با دود و آتش از کنار کوماز که در فاصله پنج متری ما قرار داشت به هوا برخواست. صحنهای وحشتناکی بود، کسانی را که لختی پیشتر با آنها سخن میگفتیم و میخندیدیم روی زمین سوزناک افتاده بودند. آنهایکه سالم بودند و یا زخم سطحی داشتند، هر کدام به سمتی به دنبال پناهگاهی میدویدند. دوستانم، جليل محمدی، ديدار ندیم و علي بابا، به سمتی كه شركت برشنا موقعيت دارد دویدند. من هم از بالای کتاره به زمین افتاده بودم، وقتی از زمین برخواستم دوربین مبایلم را روشن کردم و از صحنه انفجار عکسی انداخته و در پشت دیوار نیم متری اطراف چوک پناه گرفتم. در همان لحظه، همان عکس را در صفحه فیسبوکم به اشتراک گذاشتم. وقتی پشت دیوار خزیده بودم مرد میان سالی را دیدم که از ناحیه پای چپ زخم شدیداً زحمی شده بود. با دستمال گردن آبی رنگم زخم اورا بستم. چند نفر دیگر به کمکم رسید تا شخص مجروح را روی سرک انتقال دهیم. صدایی مهیب به ثدا در آمد، انفجار دوم صورت گرفت. دوباره کنار دیوار پناه گرفتیم، انفجار دوم با شلیکهای پیهم همراه بود. کمی آن طرفتر داوود ناجی کنار دیوار، زیر درختی به سمت سرک کوته سنگی-دهمزنگ پناه گرفته بود و به طرف محل وقوع انفجار دوم و سمتی که صدای شلیک از آن شنیده میشد نظاره میکرد. بعد از لحظهای صداي شليك گلوله پايان يافت. به طرف محل انفجار دویدیم، لحظهای کوتاهی نگذشته بود که رنجر پولیس و امبولانس به محل حادثه رسیدند. ذوالفقار امید از ناحیه پاه زخم برداشته بود و از اولین کسانی بود که توسط رنجر پولیس به شفاخانه انتقال داده شد. زمین پر شده بود از زخمی، جسد، دست و پاه که قطع شده بودند. به یک جوان حدود ۲۰-۲۵ ساله برخوردم که به زمین افتاده بود؛ نفس نمیکشید، هیچگونه حرکتی از خود نشان نمیداد. از شخص دیگر که در کنارم قرار داشت کمک خواستم تا فرد قربانی را نزد رنجر انتقال دهیم. با هزار مشکل اورا نزدیک رنجر بردیم، وقتی خواستیم به رنجر بگذاریم، ظرفیت رنجر تکمیل شده بود و رنجر حرکت کرد؛ آن شخص از پشت رنجر به زمین افتاد. در همین اثنأ شخص دیگری را دیدم که به زمین افتاده بود التماس میکرد که اورا در پشت رنجر بگذاریم و به شفاخانه انتقال دهیمو برایش توضیح دادم که ظرفیت رنجر تکمیل شده، اما او در حالی که از شدت درد به خود میپیچید، دوباره خواهش کرد و گفت »خیر است لالا، ده همی موتر بندازین مره«. او را در امبولانس بعدی گذاشتیم و به شفاخانه فرستادیم. از سرنوشت آو اطلاعی ندارم، نمیدانم که او نجات یافت یا خیر.
جنازه و زخمی را در پشت رنجر سر هم میانداختیم که زودتر به شفاخانه انتقال پیدا کند، تردیدی نیست که تعدادی بخاطر انتقال غیرحرفوی و نبود فضای کافی برای تنفس در مسیر راه در بین رنجر و امبولانس جان باخته باشد. بعضی از عدالتخواهان از شدت عصبانیت به سمت نیروهای امنیتی که بعد از حادثه در آنجا رسیده بودند سنگ پرتاپ میکردند. آنهارا به آرامش دعوت کردیم، نگران بودیم که اینبار نیروهای امنیتی بالای مردم شلیک نکنند.
نگران حمیدالله حکیمی شدم، او اندکی قبل از انفجار او با جمعی از دوستانش به سمت موتری که نزدیک آن انفجار صورت گرفته بود، رفته بود. وقتی به ااو در تماس شدم، دریافتم که او قبل از انفجار بدلیل کسالت که برایش پیش آمده بوده به دفتر حزب ملت واقع در سرای غزنی رفته بود. وقتی تلفن را قطع کردم، دو جوان به من نزدیک شدند و سراغ اصغر سروش را گرفتند. سروش را بعد از انفجار ندیده بودم. وقتی شفاخانه استقلال رفتم سروش را دیدم که با بدن سوخته و آغوشته در خون داخل شفاخانه انتقال میدادند.
زخمیها و شهدایی که قابل انتقال بودند را انتقال داديم. سر تا پا آغوشته باز خون عزیزان و همراهان خود بودم، تعدای فکر میکردند که جراحت برداشتهام به همین خاطر چندین بار از من خواستند که به شفاخانه بروم. وقتی تمام زخمی ها و شهدا از زمین برداشته شدند، همراه با دوستان تصمیم گرفتیم از سرک کوتهسنگی-دهمزنگ، برگردیم طرف دشت برچی. چند قدمی برداشته بودیم که نیروهای امنیتی که تعداد شان خیلی زیاد بودند مانع عبور ما شدند. چند قدم پیشتر، در ابتدای کوچهای که به سمت ریاست ترافیک است، جسدی مردی افتاده بود که توسط گلولههای پولیس کشته شده بود. متخصصین پولیس در تلاش بودند تا واسکت انتحاری را از بدن او دربیاورند. وقتی اصرار کردیم که مسیر خودرا تغییر نمیدهیم، از همین مسیر به طرف برچی میرویم، یکی از قومندانان پولیس که لباس سیاه تیره به تن داشت به ما یاد آور شد که هر آنچه اتفاق افتاده بخاطر خیره سری خود ما بوده پس ما سزاوار چنین پایانی هستیم. او گفت «شما ره لج تان به همی روز رسانده، برید اول دیگه جنازای تانه جمع کنین». این طعنه نه اولین بود و نه هم آخرین. وقتی که از مسیر دارالامان-دهمزنگ به سمت شفاخانه استقلال برای دیدار دوستانی که مطلع شده بودیم زخمی شده بودند میرفتیم، در مسیر راه، هم برادری هموطنان خودرا دیدیدم هم نیش و کنایه تعدادی از آنها را. وقتی با لباس و کفشهای پر از خون از کنار یک جمع چهار-پنج نفری گذشتیم، با پوزخند و طعنه میگفتند که چطور شد؟ روشنایی آوردید؟ و چند متر آنطرفتر یک برادر پشتون وقتی دست و صورت و لباسهایی آغوشته در خونم را دید، از دوکانش آب آورد تا دست و صورتم را بشویم.
وقتی به شفاخانه استقلال رسیدم به دیدار دوستانم، حمید عادلی، حاجی حسین، حاجی وثیق و تعداد دیگر که زخمی شده بودند رفتم. از آنجا به بخش عاجل رفته و خون اهدا کرده و سپس به سمت برچی حرکت رفتم.



