درنگی بر «زبان هزاره گی» در آسترالیا

نویسنده: محمد رها
1. از قرار معلوم، در میان هزاره‌های ساکن آسترالیا (و این مسئله می‌تواند در مورد هزاره‌های سایر کشورهای میزبان نیز صدق کند)، درباره درج نام زبان در فرم های آمار و احصائیه اختلاف نظر وجود دارد؛ اینکه «فارسی»، «دری» یا «هزاره‌گی» کدام باید ثبت شود. این نوشته تلاش می کند برای روشن‌تر شدن موضوع، یک تحلیل مختصر ارایه کند تا مشخص شود این اختلاف از کجا ناشی میشود و کدام موضِع، یعنی تغییر یا عدم تغییر نام زبان، راه حل مناسب تری است. البته روشن است که یادداشتی به این کوتاهی نمیتواند حقِ موضوعی به این گستردگی و پیچیدگی را ادا کند. با این حال، به طور فشرده، بحث در سه مرحله دنبال میشود: نخست، این مناقشه در زمینه بزرگتر آن، یعنی مساله زبان در افغانستان، قرار داده میشود تا تصویر کلی‌تری برای فهم بهتر هر دو طرف ارایه شود. سپس به دلایل مخالفان تغییر نام پرداخته می‌شود و در نهایت، دلایل موافقان به صورت فشرده بررسی میگردد، با این نتیجه گیری که نیازهای واقعی برای تغییر نام به «هزاره گی» جدی تر است.
. سابقه مناقشه زبان و تغییر نام آن در افغانستان از چه قرار است؟
قبل از بررسی این پرسش، ذکر این نکته لازم است که در افغانستان تقریبا بدیهی که بود زبان رسمی و نوشتاری همان فارسی یا دری است و هزاره گی لهجه ای از زبان پارسی است مثل لهجه غوری، بادغیسی، هراتی، بدخشی و این ها. لهجه میتوانست فراوان باشد، اما در خود زبانی که از زمان ساسانیان یا هم اشکانیان به این طرف به نام پارسی یا دری یا هرچه یاد شد و یکی از غنی ترین سنت های ادبی جهان را در خود پرورید و زبان مشترک چندین تمدن در اعصار و قرون متمادی و حتا در جغرافیاهای نسبتا متفاوت گردید، اجماع وجود داشت.
اما جواب شماره ۲، و اینکه اختلاف بر سر اینکه آیا در افغانستان این زبان را دری باید گفت یا فارسی، از کجا می آید. این اختلاف مرتبط با این واقعیت تاریخی می باشد که فقط از سال ۱۹۳۶ میلادی به بعد است که زبان پشتو نیز در کنار فارسی، به عنوان یک زبان قرار می گیرد، وگرنه یگانه زبان رسمی در افغانستان و نزد خود شاهان افغان، همواره فارسی بوده است. رسمیت فارسی در افغانستان در حدی بداهت دارد که از تاریخ احمدشاهی کتاب وقایع دوران احمدشاه ابدالی موسس افغانستان گرفته تا تاج التواریخ کتاب منسوب به عبدالرحمان، سراج التواریخ، تحفه الحبیب و تقریبا تمام کتب تاریخی که خیلی های شان تحت نظارت شاهان افغان نوشته شده اند، به زبان فارسی اند. کتاب های درسیِ زبان نیز در نظام آموزشی، قبلا فارسی بوده و بعدها به دری تغییر نام پیدا کرد. در اینجا، منظور به هیچ وجه تخفیف زبان پشتو یا هیچ زبان دیگر نیست، چون هر زبان یک سرمایه معنوی انسانی است و زیبایی های خاص خود را دارد؛ حرف سر سیاسی شدن زبان، حذف یک هویت یا هویت ها و تحمیل هویت دیگر از سوی یک آتوریته سیاسی است؛ کارهایی که به خصوص در نظام های غیردموکراتیک، مردم عادی معمولا دخالتی ندارند. به همین ترتیب، از سال ۱۹۶۴ زبان رسما از فارسی به دری تغییر نام پیدا کرد؛ ازین نظر که افغانستان می خواست به تبع از تفکر نشنلیزم و ملت سازی و ازین قبیل مسایل، هویت مستقل و مجزای خود را داشته باشد و احتمالا یک هویت ملی واحد و متفاوت از دیگر کشورهای پارسی زبان مثل ایران و تاجیکستان پیدا کند، نام زبان را از فارسی به دری تبدیل کردند، و به جای آن البته که در تاسیس و تحکیم زبان پشتو بیشتر کوشیده شد. درست است که بعد ازین تغییر نام، زبان رسمی افغانستان یعنی «دری» با زبان رسمی ایران که «فارسی» بود، خلط نمی شد و این شاید مطلوب کارگردانان قدرت سیاسی بود. اما در این طرف، این کار، تمام فارسی زبانان افغانستان را به نحوی از بدنه کل پارسی فاصله می داد. این به لحاظ تمدنی میتواند شقاقی غیرلازم و حتا مخرب در چند پارچه کردن یک بدنه ی بزرگ به نام تمدن پارسی بررسی شود. ازین نظر پارسی زبانان حق دارند بگویند که «دری» اصلا لازم نیست و یا اینکه دری فقط یک لهجه است و نام اصلی زبان، همان پارسی یا فارسی است و باید همان بماند. این شبیه بحث کنونی است با این تفاوت که در آسترالیا از طرف آتوریته سیاسی هیچ فشاری مبنی بر اینکه گروهی از شهروندان نام زبان خود را چه بگذارند یا چه نه، وجود ندارد. نهایتش برای شفافیت اداری، ممکن دسته بندی های خود را ایجاد کند تا دقت و وضاحت خدمات بالا برود.

. چرا باید تغییر نکند؟
در پیوند به این موضِع، میتوان به دو مورد اشاره کرده: یکی اینکه از زاویه برخی خوانش های پسااستعماری، تکثر نام ها برای یک زبان واحد را می توان در پیوند با مرزبندی های سیاسی، دولت سازی مدرن و در مواردی منطق های استعماری فهمید. کار استعمار پارچه پارچه کردنِ بدنه های بزرگ و قوی تمدنی که خود را در قالب جغرافیا و زبان و فرهنگ واحد و یکپارچه نشان می دهند، بوده است. وگرنه چرا زبان فارسی با این پشتوانه محکم و سنت غنی ای که دارد با نام و هویت واحد، تمام انرژی خود را صرف بالنده گی تمدن و سنت تمدنی واحد نکند؟ دقیقا شبیه زبان انگلیسی که اکنون حداقل در پنج کشور با هویت های سیاسی مجزا و مستقل یعنی آسترالیا، زیلاند نو، بریتانیا، کانادا و ایالات متحده امریکا تکلم می شود، اما با نام واحد. این زبان واحد، هویت فرهنگی، آتوریته علمی و قدرت سیاسی منحصر به فردی را به زبان انگلیسی داده است. این یعنی اینکه انرژی معنوی پنج کشور پیشرفته و ثروتمند جهان، به جای اینکه در پنج جای مصرف شود، به صورت متمرکز در یک نقطه مصرف می شود و نتیجه اش چیزی است که ما امروزه در مورد زبان انگلیسی می بینیم. نهایتش انگلیسی بریتانیایی، امریکایی و آسترالیایی داریم؛ یعنی تفاوت های لهجه ای که به همراه دارند، اما نام انگلیسی همچنان چتر هویتی مشترک ایجاد می کند که خود تشابهات بسیار نزدیک فرهنگی و فکری را میان این ملت ها به ارمغان آورده در حدی که در قراردادهای سیاسی نیز ازین پنج کشور، یک ائتلاف خاص ساخته است. چه میدانیم، اگر استعمار نمی بود، شاید زبان فارسی که پارچه پارچه شده و شاید بیشتر هم شود، نیز همین ظرفیت را میداشت.


دیگر اینکه، زبان، به خصوص در مورد مهاجران، فقط وسیله ارتباطی نیست، بلکه هویت است. به قول معروف هایدگر که «زبان خانه وجود است»؛ برای هزاره ها و تمام مردمان آن قلمرو نیز بخواهیم نخواهیم، پارسی خانه ای است که سقف آن را سنت غنی ادبی و ستون های آن را چندین تمدن بزرگ که زبان مشترک شان فارسی بود، تشکیل می دهد. اگر زبان، فقط کدهای ارتباطی بودند، به آسانی میشد هر نامی روی آن گذاشت و عین کدهای ارتباطی را استفاده کرد و همین. اما در مورد مهاجران به خصوص، جنبه هویتی آن شاید از اهمیت بیشتری برخوردار باشد. وقتی فارسی می گوییم، رد پای آن را در هزاران کتاب در جای جای یکی از میراث های تمدنی بزرگ بشری یعنی تمدن پارسی می توان پی گرفت. این یعنی استحکام و استواریِ خود جمعی و تاریخی گوینده گان این زبان. این یعنی ریشه در تاریخ و فرهنگ و میراث معنوی داشتن هستی جمعی این مردم. ولی وقتی «هزاره گی» می گوییم یعنی زبانی که در قریه و محله خود به آن تکلم کرده ایم، اما یک کتاب را به این زبان نخوانده ایم و نه هم هیچ رد پای از عین این نام در تمدنی به نام پارسی می توان پیدا کرد. مهاجران و مهاجرزاده گان که از قبل با بحران هویت دست و پنجه نرم می کنند، قطع ریشه هویت زبانی که از یک نظر به مثابه مُثله کردن وجود جمعی و قطع استمرار تاریخی شان است، این بحران را برای شان مضاعف خواهد کرد.

صورت انضمامی این بحران و سردرگمی هویتی خودش را در قالب عدم آشنایی با الفبای فارسی و عدم توانایی در برقراری ارتباط با پیشینه انسانی به امتداد چندین تمدن و سنتی به شکل غول آسا غنی، نشان خواهد داد که حسرتبار خواهد بود. این یعنی قطع ارتباط با خود و شکستن آیینه هویت. چرا چنین هراسی وجود دارد؟ چون وقتی نام زبان جدا شد، کم کم الفبای زبان و ساختار زبان و مسایل زبان شناختی مربوط به آن نیز راهی مستقل را پیش خواهد گرفت. این تبعاتی هست که بدل کردن نام یک زبان، می تواند به دنبال داشته باشد، مگر اینکه به صورت خیلی هشیارانه مدیریت شود. اتفاقی که برای برخی از کشورهای آسیای مرکزی تحت امپراتوری شوروی افتاده است. نام زبان شان و نیز الفبا و رسوم نوشتاری شان فرق کرده و نتیجه اش هم این است که نسل های نو شان نمی تواند گذشته خود را بخواند یا بفهمد؛ به جای آن، روسی زبان اصلی شان شده، اما مشکل این است که آن ها در زبان و ادبیات روسی ریشه ندارند؛ ریشه آن ها در جایی بوده است که فعلا فراموش شده است. آن ها در زبانی افگنده شده اند که خانه و خاک وجود آن ها نیست و زبانی را فراموش کرده اند که می توانست درب بسته‌ی خانه اصلی آن ها را به روی آنان باز کند. هرچند، این بدان معنا نیست که اگر نام این زبان همچنان فارسی یا دری بماند، اتصال مهاجران و مهاجرزاده گان به این زبان تضمین خواهد شد. اما در صورت عدم تغییر نام و الفبا و همه چیز، حد اقل راه این اتصال مسدود نخواهد بود. هرگاه اگر کسی می خواست، کدهای لازم برای برقراری این پیوند، یکسره ناخوانا نمی شدند. این اتفاق احتمالی، فرضی برای هشدار است. در طرف دیگر اما وقتی به ضرورت و فوریتِ درج و ثبت این زبان به نام هزاره گی، نگاه می کنیم، دلایل میتواند به نفع تغییر نام، وزنه پیدا کند.
. چرا باید تغییر کند؟
برای این تغییر سه دلیل می تواند اقامه شود:
اول، اینکه نام گذاری زبان ها، برخلاف تصور رایج، امری کاملا ثابت و ازلی نیست. زبان ها در بسترهای تاریخی و جغرافیایی تازه، هم در ساختار و هم در نام گذاری، دستخوش تحول می شوند. اساسا به حکم اینکه زبان، یک موجود زنده است، همیشه در تحول و تکامل است. از این حیث، اصل نام گذاری تازه برای گونه ای زبانی، به خودی خود ناممکن یا نامشروع نیست. به طور مثال، همین زبان مورد نظر این نوشته یعنی پارسی، پیش از نام جدید هزاره گی، همین حالا حداقل سه نام رسمی دارد: در افغانستان که به لحاظ تاریخی از جمله به اساس نظر محمد تقی بهار استاد ایرانی، زادگاه این زبان است به نام «دری» یاد می شود. وقتی همین زبان از جغرافیایی که اکنون به نام افغانستان یاد می شود به سمت قلمروی که اکنون به نام ایران یاد می شود رفت، چون اقوام فارس سکونت داشتند، این زبان را «فارسی» نام نهادند. و همین زبان را در تاجیکستان به نام «تاجیکی» یاد می کنند؛ احتمالا چون ساکنان آنجا تاجیک هایند ولو صورت نوشتاری و الفبای آن تحت تاثیر استعمار روس، به کل سریلیک شده است. به این ترتیب، چرا وقتی ملیون ها تکلم کننده این زبان، هزاره ها هستند، نتواند به نام هزاره گی در بیاید؟ صرف تبدیلی نام، تبدیل ماهیت زبان را الزام نمی کند. ولو نام این زبان به هرچیزی تغییر کند، این واقعیت که این زبان، همانی است که فردوسی، مولانا، حافظ، سعدی، فارابی، ابن سینا، سهروردی، خوارزمی، خیام و این شخصیت های جهانی در دامن آن رشده کرده اند و به همین زبان سخن گفته اند و نوشته اند، تغییر نخواهد کرد.


دوم، اینکه حتا فارغ از اینکه این نام گذاری و معرفی از نظر تاریخی چقدر قابل دفاع و دقیق هست یا نیست، حق self-identification برای همه از جمله هزاره ها محفوظ است، به خصوص وقتی در کشورهای دموکراسیِ لیبرال مانند آسترالیا زندگی می کنند. اگر ازین زاویه ببینیم، نام گذاری زبانی که هزاره ها بدان تکلم می کنند، به نام خودشان یعنی هزاره گی امری عادی است. دقیقا همانطور که اگر هویت خود را به جای «افغان» که در زمینه دولتی-سیاسی‌ای مثل آسترالیا هیچ الزام یا امتیاز خاص ندارد، «هزاره» بگذارد، بیشتر معنادار و مدلل هست. نگارنده در نوشته دیگر به مساله هویت (identity) هزاره های مهاجر به گونه مستقل اشاره کرده است. به ویژه وقتی، با توجه به سلطه حکومت های اقتدارگرا و سیاست های تمامیت‌خواه در افغانستان، در کنار مساله هویت ملی (افغان)، زبان نیز به نحوی تحمیل شده است، اینجا هزاره گی نامیدن این زبان میتواند، کارکرد یک autonym/ endonym در برابر exonym افغان را داشته باشد. ضرورت ملت سازی درست، اما این پروژه میتوانست از راه عادلانه تری پیش برود، نه به قیمت حذف دیگران. بنابرین، اکنون که عده ای از تکلم کننده گان این زبان، تحت حاکمیت های تمامیت خواه افغانستان زندگی نمی کنند، مجبور نیستند با همان هویتی ادامه بدهند که بر آنان تحمیل شده بودند. مساله‌ی آنان که در داخل افغانستانند، البته موضوع این نوشته نیست؛ آن ها مقتضیات خود را دارند. بنابر این، در کنار اینکه خود این کار تمرین خودتعریفی هویتی برای این مردم است، وقتی هزاره ها با عنوان هزاره و زبان شان نیز با عنوان هزاره گی درج می شوند، این امر می تواند به عادلانه تر شدن خدمات دولتی، دقیق تر شدن داده های جمعیتی و در نتیجه، سیاست گذاری سنجیده تر در حوزه های آموزش و خدمات اجتماعی نیز بینجامد.


سوم، اینکه بنابه اتفاقاتی که در فرایند ترجمانی برای مهاجران هزاره در آسترالیا افتیده، می گویند بعضا از طرف برخی ترجمان ها که معمولا غیرهزاره بوده اند، ترجمه دقیق نمیشده و پیامدهای این کار نادقیق، می توانست برای خانواده های مهاجر هزاره که کیس داشتند، ویرانگر باشد. بخشی از این بی‌دقتی از آنجا ناشی می شود که حقیقتا یک غیرهزاره نمی تواند لهجه هزاره گی را بفهمد. با اینکه از لحاظ نوشتار و گرامر همان فارسی است، اما شیوه تکلم آن، ویژه گی ها و ظرافت های خاص خود را دارد. و این مشکل واقعی است و هنوز وجود دارد و اگر مثلا یک غیر هزاره به اعتبار اینکه دری می داند و زبان هزاره نیز دری است، برای یک مهاجر هزاره ترجمانی کند، به احتمال زیاد مشکل ترجمه پیدا خواهد کرد. حل این مشکل دو راه دارد: یکی اینکه یکی اینکه هزاره گی در نظام های اداری و خدماتی به عنوان یک مدخل زبانی مستقل درج شود تا حین استخدام ترجمان، فقط ترجمان های هزاره واجد شرایط کار باشد و ازین طریق از اشتباهات ترجمانی جلوگیری شود. دوم اینکه پروسه استخدام و حتا دستگاه قضایی باید در این قسمت توجه ویژه داشته باشد چون هر کسی که به دری مسلط بود، ضرورتا به هزاره گی نیز مسلط نیست. وقتی این زبان به عنوان یک زبان جدا برای خودش درج شود، ترجمان مخصوص خودش را می طلبد و ازین طریق به درست بودن و دقت بیشتر در کار ترجمه میان جامعه میزبان و اعضای کمیونیتی هزاره و نهایتا به تقویت عدالت منجر شود. اما اگر گفته شود که نام این زبان تغییر کند چون یک عده ترجمان مغرض، در مورد پناهنده گان و مشتریان هزاره سو عمل انجام داده، آن هم در سطح نهادی. حل این مشکل بیش از آنکه با تغییر نام زبان حل شود، جدیت عمل و بازرسی نهادهای عدلی-قضایی را می رساند که چطور می تواند ازین قضیه جلوگیری کند. در غیر آن، انگیزه هویتی و دقت آماری در این نامگذاری، دلایل موجه تر است.

5. در نتیجه، اگرچه نگرانی درباره تکه تکه شدن زبان فارسی، فاصله گرفتن از قلمرو فرهنگی و معنوی آن، و احتمال گسست هویتی در اثر تغییر نام زبان به «هزاره‌گی» قابل توجه است، اما در سوی دیگر، خصلت پویا و تاریخی زبان به عنوان یک پدیده زنده (که فارسی نیز از آن مستثنا نیست)، حق خودنام گذاری هویتی هزاره ها، دقت آماری و بازنمایی دقیق‌تر این جامعه در آسترالیا، جلوگیری از خطاهای ترجمانی و در نهایت پیامدهای مثبت این تغییر از جمله بهبود خدمات رسانی، عدالت اداری و وضوح مفهومی، درج «هویت هزاره گی» و «زبان هزاره گی» را در چارچوب های رسمی قابل دفاع میسازد. این موارد در مجموع به تقویت عدالت کمک میکنند و از نیازهای واقعی و فوری اند که نمیتوان نادیده گرفت. با این حال، همان گونه که گفته شد، این نامگذاری نباید به معنای گسست تمدنی و فرهنگی از میراث معنوی فارسی فهمیده شود.

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

بیشتر از دِهمزنگ کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب