نویسنده: هادی مظفری
مقدمه؛ فراتر از یک مناسبت فرهنگی
در سالهای اخیر، گرامیداشت روز فرهنگی هزاره در کشورهای مختلف جهان به یکی از مهمترین گردهماییهای اجتماعی و فرهنگی جامعهٔ هزاره تبدیل شده است. این برنامهها در ظاهر ممکن است صرفاً جشنهایی فرهنگی با موسیقی، هنر، نمایشهای محلی و گردهماییهای اجتماعی به نظر برسند، اما در واقع حامل معناها و کارکردهایی عمیقترند؛ معناهایی که با وضعیت امروز هزارهها، تجربهٔ مهاجرت، شکلگیری دیاسپورا و تلاش برای حفظ هویت و بقا پیوند خوردهاند.

در شرایط کنونی که هزارهها در داخل افغانستان زیر فشار شدید سیاسی، اجتماعی و مذهبی قرار دارند، برگزاری گستردهٔ روز فرهنگی هزاره در کشورهای مختلف را نمیتوان تنها یک مراسم نمادین دانست. این برنامهها در حقیقت نوعی اعلام حضور، پافشاری بر بقا و تأکید بر ادامهٔ حیات فرهنگی و اجتماعی مردمیاند که طی دهههای طولانی همواره با حذف، تبعیض و خشونت مواجه بودهاند، اما همچنان تلاش کردهاند حافظه، هویت و روایت خود را زنده نگه دارند.
پس از بازگشت طالبان به قدرت، وضعیت هزارهها بیش از گذشته نگرانکننده شده است. محدودشدن فضای مدنی، حذف تدریجی هزارهها از عرصههای آموزشی و اجتماعی و افزایش ناامنی، سبب شده است که بخش بزرگی از جامعهٔ هزاره عملاً امکان کنش جمعی در داخل کشور را از دست بدهد. در چنین وضعیتی، بخشی از مسئولیت حفظ صدا و روایت جامعهٔ هزاره به دوش دیاسپورا منتقل شده است؛ دیاسپورایی که امروز دیگر تنها یک جمعیت مهاجر نیست، بلکه به یکی از مهمترین ظرفیتهای اجتماعی و فرهنگی هزارهها تبدیل شده است.
از حفظ هویت تا ساختن پل با جامعهٔ میزبان
یکی از مهمترین کارکردهای روز فرهنگی هزاره، حفظ پیوندهای هویتی در میان نسلهای مهاجر است. نسلی که در بیرون از افغانستان متولد یا بزرگ میشود، بهطور طبیعی در معرض فاصلهگرفتن از زبان، فرهنگ و حافظهٔ تاریخی خویش قرار دارد. برنامههای فرهنگی میتوانند این پیوند را زنده نگه دارند و به نسلهای تازه یادآوری کنند که هویت هزارهبودن تنها به معنای تجربهٔ رنج و تبعیض نیست، بلکه حامل تاریخ، هنر، موسیقی، ادبیات و شیوهای از زیستن نیز هست.
در عین حال، این برنامهها نقش مهمی در ایجاد ارتباط با جامعهٔ میزبان دارند. در بسیاری از کشورها، همزمان با افزایش بحرانهای اقتصادی و سیاسی، موجهای تازهای از مهاجرستیزی و بیاعتمادی نسبت به مهاجران شکل گرفته است. در چنین فضایی، هر جامعهٔ مهاجر نیاز دارد تصویر واقعی و انسانی خود را به جامعهٔ میزبان منتقل کند.
برنامههای فرهنگی هزارهها دقیقاً در همین نقطه اهمیت پیدا میکنند. وقتی مردم کشورهای میزبان از نزدیک با موسیقی، هنر، ادبیات، غذا، پوشش و روحیهٔ مدارا و همزیستی هزارهها آشنا میشوند، بسیاری از پیشداوریها و هراسهای اجتماعی رنگ میبازد. این برنامهها نشان میدهد که هزارهها نه یک جمعیت منزوی و بیگانه، بلکه مردمیاند که میتوانند در عرصههای فرهنگی و اجتماعی سهمی فعال و سازنده داشته باشند.
فرهنگ در اینجا تنها یک ابزار نمایشی نیست، بلکه به پلی برای گفتوگو و اعتمادسازی تبدیل میشود. شاید یکی از مهمترین دستاوردهای چنین مناسبتهایی همین باشد که امکان دیدار مستقیم و انسانی میان مردم را فراهم میکند؛ دیداری که در بسیاری موارد تأثیری عمیقتر از بحثهای سیاسی و رسانهای دارد. چنانچه شاهد بوده ایم که در بسیاری ازکشورها مقامات کشورمیزبان سخنرانهای اصلی این مراسم بوده اند و این دستاورد اندکی نیست. ازسوی دیگر در شبکه های اجتماعی هزاران هموطن تاجیک، پشتون وسایراقوام این روزرا گرامی داشته اند که با توجه به جوشدید نفرت پراکنی میان اقوام درشرایط کنونی، مرهمی دیگری برزخم های همه مردم هزاره وسایروطنداران است واین مسایل را باید ببینیم و درک کنیم.
بیداری دیاسپورای هزاره؛ میراث جنبش روشنایی
نقش امروز دیاسپورای هزاره را نمیتوان بدون توجه به تحولات سالهای گذشته فهمید. شاید بتوان مهمترین نقطهٔ عطف در شکلگیری خودآگاهی و انسجام دیاسپورای هزاره را در جنبش روشنایی جستوجو کرد.
زمانی که هزاران هزاره در اعتراض به تبعیض ساختاری و حذف سیستماتیک به خیابانها آمدند، امید زیادی وجود داشت که کنش مدنی بتواند به تغییرات سیاسی و اجتماعی منجر شود. اما سرکوب خونین آن اعتراضات و حملهٔ مرگبار به معترضان، نه تنها زخمی عمیق بر حافظهٔ جمعی هزارهها برجا گذاشت، بلکه نشان داد که حتی خیابان ـ بهعنوان ابتداییترین امکان اعتراض مدنی ـ نیز تا چه اندازه میتواند ناامن و محدود باشد.
در همان دوره بود که جامعهٔ دیاسپورای هزاره بیش از گذشته متوجه ظرفیت و امکان خود شد. بسیاری دریافتند که اگرچه در داخل کشور محدودیتهای گستردهای وجود دارد، اما در بیرون از افغانستان هنوز امکان سخنگفتن، سازماندهی و جلب توجه افکار عمومی جهانی وجود دارد.
جنبش روشنایی از این منظر تنها یک اعتراض سیاسی نبود، بلکه نقطهای بود که به شکلگیری نوعی خودآگاهی تازه در میان دیاسپورای هزاره کمک کرد. همانگونه که امروز نیز مخالفتهایی با برگزاری برنامههای فرهنگی وجود دارد، در آن زمان هم حلقاتی بودند که فعالیتهای دیاسپورا را بیفایده یا کماثر میدانستند. اما اکنون، با گذشت چندین سال، روشنتر شده است که جنبش روشنایی تا چه اندازه در فعالسازی جامعهٔ دیاسپورا و شکلگیری شبکههای همبستگی جهانی مؤثر بوده است.
پس از آن، کارزارهایی چون «استاپ هزاره جینوساید» نشان داد که دیاسپورای هزاره بهتدریج راه خود را یافته و توانسته است از ابزارهای رسانهای و مدنی برای رساندن صدای هزارهها به جهان استفاده کند. این روند بهویژه پس از سقوط جمهوریت و مهاجرت گستردهٔ نیروهای فرهنگی، دانشگاهی و مدنی هزاره شتاب بیشتری گرفت و سبب شد بخش مهمی از فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی هزارهها در بستر دیاسپورا ادامه پیدا کند.

موسیقی، حافظهٔ تاریخی و سوءتفاهمِ «بیحیایی»
در کنار همهٔ این بحثها، مخالفتهایی نیز نسبت به برگزاری برنامههای فرهنگی هزارهها مطرح میشود. منتقدان معمولاً با اشاره به موسیقی، آوازخوانی زنان یا رقصهای دستهجمعی تلاش میکنند حساسیت بخش سنتی جامعه را برانگیزند و این برنامهها را مغایر با عفت، حیا یا عزت جامعهٔ هزاره معرفی کنند.
اگر قرار باشد این نگرانیها با نگاهی آرام و صادقانه مورد گفتوگو قرار گیرد، نخست باید پذیرفت که موسیقی هزارگی بخشی جداییناپذیر از زندگی و هویت تاریخی مردم هزاره بوده است. دنبوره و آوازهای هزارگی چیزی تازه یا وارداتی نیستند. عمر دنبوره از عمر همهٔ کسانی که اکنون زندهاند بیشتر است و احتمالاً زمانی که هیچیک از ما در این جهان نباشیم نیز، بازهم دنبوره نواخته خواهد شد و این نغمهها در میان هزارهها زنده خواهد ماند.

مخالفت با موسیقی، در واقع مخالفت با بخشی مهم از حافظه و هویت فرهنگی هزارههاست؛ زیرا موسیقی هزارگی بیش از هر چیز دیگری شناسنامهٔ فرهنگی این مردم بوده است.
در ترانهها و دوبیتیهای هزارگی سخن از سرگرمی و لهو و لعب نیست. بخش بزرگی از این موسیقی حافظ رنجها، مقاومتها و احساسات جمعی یک قوم است:
«قومندون دیگرو رتبه بلی شانه دره
قومندان هزاره د بند دل خانه دره»
یا:
«کشته نادرشاه ره رفتی شیر از مو خالقو»
و یا:
«آغی دعا کو که شیرین از یاد تو نروه
اگه تو هم شیرین شوی دردای مو تامونه
بیشی که درد دل کنی دردای قومونه»
آیا چنین موسیقیای صرفاً لهو و لعب است؟ آیا حفظ و تکرار این نغمهها خطری برای جامعه محسوب میشود یا بخشی از حافظهٔ تاریخی مردمی است که قرنها رنج و مقاومت را تجربه کردهاند؟
شادی نیز بخشی از هویت ماست
بخش دیگری از موسیقی و ادبیات هزارگی از عشق، محبت، عاطفه و پیوند انسانی سخن میگوید و این بخش نیز به همان اندازهٔ روایتهای مقاومت و درد اهمیت دارد. جامعهای که نتواند عشق، دوستی و زیبایی را بازگو کند، در واقع بخشی از انسانیت خود را از دست میدهد.
چگونه میتوان سخنگفتن از عشق و پیوند انسانی را بیحیایی دانست، اما در مقابل، سنتهایی چون ازدواج اجباری، کودکهمسری یا معاملهکردن سرنوشت دختران در برابر پول را با نام عزت و آبرو توجیه کرد؟
رقص نیز بخشی طبیعی از زندگی انسانی است. تقریباً در تمام فرهنگها، از ابتداییترین قبایل تا پیشرفتهترین ملتها، شکلهایی از رقص و شادی جمعی وجود داشته است. در میان هزارهها نیز رقصهای محلی مانند پیشپو، پفی و دیگر آیینهای شادی، میراثی تاریخیاند که از نیاکان به نسلهای بعد منتقل شدهاند. پدران و مادران ما نیز در عروسیها و جشنها میرقصیدند و شادی میکردند. این بخش از فرهنگ نیز همانقدر اصیل است که سوگواریها و آیینهای مذهبی.

هویت هزارگی؛ میان اندوه و امید
هویت هزارگی هویتی تکبعدی و محدود نیست، بلکه هویتی چندلایه، متکثر و زنده است. این هویت بدون تردید بُعد مذهبی مهمی دارد و جامعهٔ دیاسپورا نیز در حفظ و برگزاری مناسبتهای مذهبی، از مراسم محرم گرفته تا اعیاد دینی، نقش فعالی داشته است. اما هویت هزاره تنها در عزاداری، سیاهپوشی و روایت رنج خلاصه نمیشود.
در کنار همهٔ زخمهای تاریخی، رگههایی از شادی، موسیقی، رنگ، عشق و زندگی نیز در این فرهنگ وجود دارد. نیاکان ما میگفتند: «یک سر گلیم غمه، یک سر دیگرش شادی». شاید بهتر باشد اجازه بدهیم این گلیم با هر دو سویش باقی بماند.

هیچکس حق ندارد نیمهٔ شادی، موسیقی و رنگارنگی این میراث مشترک را قیچی کند و تنها نیمهٔ اندوه آن را بهعنوان هویت رسمی هزارهها به رسمیت بشناسد. زیرا زندگی، همانگونه که رنج را در خود دارد، به شادی، آواز و امید نیز نیازمند است؛ و شاید یکی از مهمترین شکلهای مقاومت یک جامعهٔ زخمخورده همین باشد که هنوز بتواند بخواند، برقصَد، عشق بورزد و زندگی را ادامه دهد.



