پارادوکس دینداران در جوامع باز!
یکی از شگفتانگیزترین پدیدههای سیاسی و اجتماعی عصر حاضر، نحوه مواجهه گروهها و جوامع مذهبی، دینداران با مفهوم آزادی در جوامع سکولار است. هنگامی که این گروهها در کشورهای لیبرال و سکولار زندگی میکنند و مناسک، نمادها، اجتماعات و ابراز هویت آنان مورد پرسش یا نقد قرار میگیرد، معمولاً به درستی استدلال میکنند که آزادی دین، آزادی بیان، آزادی تجمع و حق ابراز هویت از اصول بنیادین نظامهای لیبرال است و قانون این جوامع چنین حقوقی را برای همه شهروندان تضمین کرده است. از منظر حقوقی، این استدلال بیتردید درست و مشروع است. فلسفه سیاسی لیبرالیسم دقیقاً بر این فرض استوار است که انسانها، مستقل از باورهای دینی، قومی، فرهنگی و سبک زندگی خود، از حقوق برابر برای حضور در عرصه عمومی برخوردارند.
اما مسئله اصلی در اینجا نه اصل بهرهمندی از این آزادیها، بلکه نسبت اخلاقی و سیاسی افراد و گروهها با خودِ مفهوم آزادی است.
سوال که باید پرسیده شود؛ این است که آیا استفاده از آزادی، الزاماً به معنای باور به آزادی است؟ پاسخ به این سوال، بدون کدام مکثی منفی است!
بسیاری از افراد و گروهها ممکن است از آزادیهای موجود در یک نظام لیبرال استفاده کنند، بدون آنکه از حیث معرفتی، اخلاقی یا سیاسی به مبانی آن باور داشته باشند. این امر تا زمانی که به حوزه ترجیحات شخصی مربوط باشد، محل اشکال نیست. جامعه لیبرال از شهروندان نمیخواهد که به سکولاریسم، لیبرالیسم یا تکثرگرایی ایمان بیاورند؛ تنها انتظار دارد که قواعد بازی مشترک را بپذیرند.
اما مشکل زمانی آشکار میشود که پرسش دیگری مطرح گردد. اگر همین افراد و گروهها از جایگاه اقلیت به جایگاه اکثریت منتقل شوند، آیا حاضر خواهند بود همان آزادیهایی را که امروز برای خود مطالبه میکنند، برای دیگران نیز به رسمیت بشناسند؟
این پرسش، آزمون حقیقی تعهد به آزادی است.
جان رالز، فیلسوف برجسته لیبرالیسم سیاسی، جامعه عادلانه را جامعهای میداند که بر «اصل تقابل» یا «اصل رفتار متقابل» استوار باشد؛ بدین معنا که شهروندان باید بتوانند اصولی را بپذیرند که حاضرند همان اصول را برای دیگران نیز اعمال کنند. آزادی زمانی ارزش اخلاقی پیدا میکند که فرد نه فقط در مقام ضعف و اقلیت، بلکه در مقام قدرت و اکثریت نیز از آن دفاع کند.
از همین منظر، تجربه تاریخی بسیاری از جوامع اسلامی، پرسشهای دشواری را پیش روی ما، بخصوص دینداران که در مقام اقلیت به ارزشهای لیبرال متوسل میشوند قرار میدهد. در بخش قابل توجهی از این جوامع، اقلیتهای دینی، بیدینان، منتقدان دین، زنان و حتی مسلمانانی با قرائتهای متفاوت از مذهب رسمی، از حقوق برابر برای ابراز هویت، حضور در عرصه عمومی و مشارکت سیاسی برخوردار نیستند. در مواردی، این محدودیتها به تبعیض ساختاری، خشونت اجتماعی، آزار، تکفیر، تبعید و حتی نابودی فیزیکی انجامیده است.
جوامع چون افغانستان، ایران، عربستان و ساير کشورهای اسلامی را نگاه کنید. وحشتناک است. همین دینداران که در غرب زیر سایه ارزشهای لیبرال از حق آزادی دین، آزادی بیان، آزادی تجمع و حق ابراز هویت حرف میزنند، از همینجا در کشورهای که دینداران در اکثریتاند طرفدار نظاماند که به هیچ ارزش لیبرال و سکولار باورمند نیست.
البته نباید این واقعیت را به همه افراد مذهبی یا همه جوامع اسلامی تعمیم داد؛ اما این تجربه تاریخی نشان میدهد که میان «مطالبه آزادی برای خود» و «پذیرش آزادی برای دیگران» فاصلهای عمیق وجود دارد.

کارل پوپر در بحث مشهور خود درباره «پارادوکس مدارا» در جامعهٔ باز و دشمنان آن میگوید: «مدارای بیحد و مرز، در نهایت به نابودی خودِ مدارا میانجامد. اگر جامعهای تا آنجا مدارا پیشه کند که حتی در برابر نامدارایان نیز از خود دفاع نکند، آن نامدارایان سرانجام جامعهٔ مداراگر را نابود خواهند کرد و همراه با آن، اصل مدارا نیز از میان خواهد رفت.»
او هشدار میدهد که جامعه باز نمیتواند نسبت به نیروهایی که اساساً به اصل مدارا و آزادی برای دیگران باور ندارند، کاملاً بیتفاوت باشد. مقصود پوپر نفی آزادی مذهبی نیست، بلکه تأکید بر این نکته است که جامعه آزاد حق دارد از خود در برابر گسترش نگرشهایی محافظت کند که اگر به قدرت برسند، همان آزادیها را از میان خواهند برد.
بنابراین، مسئله اصلی این نیست که آیا یک فرد یا جامعه مذهبی حق دارد در کشورهای سکولار از آزادیهای موجود استفاده کند یا خیر؟ پاسخ به این پرسش روشن است. بله، چنین حقی دارد. پرسش این است که آیا این استفاده از آزادی، مبتنی بر پذیرش اصل آزادی برای همگان است، یا صرفاً استفادهای ابزاری از سازوکارهای جامعه باز برای تأمین منافع و هویت گروهی خود محسوب میشود؟
به بیان دیگر، آزادی هنگامی به یک فضیلت اخلاقی و سیاسی تبدیل میشود که فرد حاضر باشد همان حقی را که برای خود مطالبه میکند، برای مخالفان، منتقدان، دگراندیشان، اقلیتها و حتی کسانی که شیوه زندگی آنان را نمیپسندد نیز به رسمیت بشناسد. هر موضعی غیر از این، آزادی را از یک اصل جهانشمول به امتیازی قبیلهای و موقت تقلیل میدهد؛ امتیازی که تنها تا زمانی مطلوب است که قدرت در دست دیگری باشد، نه زمانی که قدرت در اختیار خود فرد یا گروه قرار گیرد.
بنابراین؛ شاید بتوان گفت که معیار سنجش باور واقعی به آزادی، نه رفتار یک فرد در مقام اقلیت، بلکه رفتار او در لحظهای است که اکثریت، قدرت و امکان اعمال اراده در اختیارش قرار میگیرد. آزادی، بیش از آنکه آزمون تحمل ضعف باشد، آزمون اخلاقیِ مواجهه با قدرت است.
