سفر یک نویسنده هزاره به شهروندی

نویسنده: عبدالکریم حکمت
نشر شده در The Saturday Paper، یازدهم جولای، ۲۰۲۶، برگردان و بازنشر، دهمزنگ.

استرالیا به علی امیری، جنتلمن و دانشمند، پناهندگی و شهروندی داده است و او برای همیشه سپاسگزار فرصتی است که برای بزرگ کردن خانواده‌اش در آرامش به او داده است.

بیش از ۱۲۰۰ نفر از ۷۰ کشور، ماه گذشته، در سالنی در غرب سیدنی گرد هم آمدند تا سوگند شهروندی یاد کنند. فضای مراسم سرشار از جشن و سرور بود. آنان همراه خانواده‌هایشان و با دسته‌های گل آمده بودند و سرود ملی را خواندند. پس از پایان مراسم رسمی، شهروندان جدید، در حالی که گواهی‌نامه‌های خود را در دست داشتند، ساعت‌ها در صف ایستادند تا با تونی برک، وزیر امور داخلی، عکس یادگاری بگیرند.

علی امیری، نویسنده و عالم دینی برجسته هزاره، پنج سال منتظر این لحظه بود. او همراه دخترش، هلن، شهروند استرالیا شد. همسر، فرزندان و نوه‌اش نیز در این مراسم حضور داشتند.

مراسم شهروندی او در هفته پناهندگان برگزار شد؛ هفته‌ای با شعار «یک میلیون داستان» که به پاسداشت سهم یک میلیون پناهنده‌ای اختصاص داشت که از زمان جنگ جهانی دوم به استرالیا آمده‌اند.

امیری بعدتر، در کافه‌ای در مریلندز، در میان همهمه زبان‌های گوناگون، به من گفت که ادای سوگند شهروندی، لحظه‌ای شاد و غرورآفرین بود. با این حال، او نسبت به آینده و چگونگی عمل به این تعهد احساس نگرانی می‌کند.

او به من گفت: «از یک سو احساس خوبی داشتم؛ احساس امنیت می‌کردم که خانه‌ای پیدا کرده‌ام؛ کسی که همه‌چیز را از دست داده، خانه‌اش را، و از خطر مرگ جان سالم به در برده است. از سوی دیگر، وقتی سوگند وفاداری به این کشور را یاد کردم، بدنم لرزید که آیا می‌توانم وظیفه یک شهروند خوب را انجام دهم.»

امیری یکی از ۱۲۰ هزار نفری بود که در اوت ۲۰۲۱ از کابل تخلیه شدند؛ سفری که او سه سال پیش در کتاب کتاب خروج روایت کرده است.

او در خاطراتش از دوازده روز حکومت طالبان پیش از فرار نوشته و ترسی فراگیر را توصیف کرده است که سراسر شهر را فرا گرفته بود: «ترس بارید و زمین و زندگی را خیس کرد. مردم در ترس غرق شدند.»

او درباره ترافیک‌های سنگین، تعطیلی مدارس، قطع ارتباطات و وحشتی که در چشمان مردم می‌دید، نوشته است. «وقتی طالبان شهر را فتح کردند، وحشت به قلب‌های مردم نفوذ کرد. متوجه شدم که همه ممکن است از وحشت طالبان دیوانه شوند.»

همسرش، زهرا، کابوس‌های مکرر می‌دید. خود او نیز دچار لرزش شده بود و بارها تصور می‌کرد طالبان چگونه جانش را خواهند گرفت.

او به یاد می‌آورد که چگونه، با ویزای بشردوستانه استرالیا در دست، عمدتاً در سکوت به سوی فرودگاه کابل حرکت کرد. هر لحظه ممکن بود توسط طالبان دستگیر شود. در همان حال، دیگران که ناامیدانه می‌خواستند فرار کنند، بر بال هواپیماها می‌خزیدند.

او صحنه آشوب کابل را با اصطلاحات مذهبی، همچون «قیامت»، توصیف می‌کند. همچنین داستان تخلیه به رهبری آمریکا را با روایت عبور بنی‌اسرائیل از نیل برای رسیدن به سرزمین موعود مقایسه می‌کند. مردمی که برای فرار از کابل تلاش می‌کردند، ناچار بودند از کانال فاضلاب دروازه ابی فرودگاه عبور کنند و به جهانی ناشناخته پرتاب شوند.

او می‌نویسد: «فرزندان اسرائیل از نیل عبور کردند تا به سرزمین موعود برسند، اما ۱۲۳ هزار نفر از گل و فاضلاب عبور کردند، با ننگ و شرم، درد جدایی را در دل‌هایشان حمل کردند، رنج شکست در زندگی را تحمل کردند و بهای باور به سرزمین موعودی را که هرگز محقق نشد، پرداختند.»

من بیش از سه سال است که علی امیری را می‌شناسم. اغلب در کافه‌ای محلی در غرب سیدنی با او دیدار می‌کنیم و به کتاب‌فروشی مورد علاقه‌اش سر می‌زنیم. اخیراً نیز فیلم چاقو، درباره حمله به سلمان رشدی، را در جشنواره فیلم سیدنی با هم دیدیم.

امیری بسیار مؤدب، خوش‌پوش و نویسنده‌ای پربار با تیزهوشی فکری بالاست. او که زمانی استاد دانشگاه در افغانستان بود، در استرالیا همه‌چیز را از صفر آغاز کرد؛ رانندگی آموخت و زبان انگلیسی را فرا گرفت. اکنون در سال پایانی رشته ترکیبی انسان‌شناسی و تاریخ در دانشگاه غربی سیدنی تحصیل می‌کند و تاکنون هیچ کلاسی را از دست نداده است.

او می‌گوید: «غرق شدن در زبان جدید و یادگیری فرهنگ جدید، مسئولیت من است. یادگیری زبان انگلیسی نوعی احترام به کشور جدید است.»

«اگر بتوانیم روح انسانی درون خود را، که تحمل و احترام به ادیان و پیشینه‌های گوناگون است، پرورش دهیم، کل کشور سود خواهد برد.»

او به‌تازگی ویرایش کتاب تاریخی فیض‌محمد کاتب، نوشته‌شده در دهه ۱۹۲۰، را به پایان رسانده است. او می‌گوید کاتب «بخشی از تاریخ سیدنی» است و برای صحنه فرهنگی دیاسپورا، به‌ویژه جامعه عمدتاً هزاره غرب سیدنی، اهمیت فراوانی دارد.

امیری می‌گوید: «شهروند یک کشور بودن کافی نیست. باید سازگار شوی، کشف کنی و مهم‌تر از همه، صدای خودت را داشته باشی. نمی‌توانیم گذشته‌مان را نادیده بگیریم.»

او می‌گوید به افغانستان خوب خدمت کرده است. به‌عنوان عضوی از جامعه تحت ستم هزاره، در کشور خود شهروند درجه‌دو محسوب می‌شد، اما با این حال، پس از سقوط رژیم طالبان در سال ۲۰۰۱، می‌خواست در ساختن دموکراسی نوپای افغانستان سهم داشته باشد.

او نویسنده یا ویراستار ده کتاب در زمینه تاریخ، اسلام کلاسیک و سیاست است. همچنین یکی از بنیان‌گذاران دانشگاهی در کابل بود که برخی از بااستعدادترین دانشجویان کشور را تربیت کرد؛ دانشجویانی که، به گفته او، بعدها به عضویت پارلمان افغانستان درآمدند یا وزیر شدند.

او می‌گوید: «هیچ پشیمانی ندارم. به هر شکلی که توانستم به افغانستان کمک کردم. راضی‌ام. اگر کشور فروبپاشد، مسئولیت آن بر عهده من نیست.»

آنچه او را در سرزمین جدید استوار نگه می‌دارد، عشقش به زبان و شعر است. او هنوز برای از دست دادن هشت هزار جلد کتابی که طی بیست سال گرد آورده بود و در کابل جا گذاشت، سوگواری می‌کند. ساعت‌های بسیاری را در کتابخانه‌اش، که پناهگاه روح او در میان آشوب‌های سیاسی کشور بود، سپری کرده بود. وقتی طالبان به کابل رسیدند، می‌ترسید کتاب‌هایش را بسوزانند.

کتابخانه‌اش هنوز سالم است و در خانه‌ای در غرب کابل پنهان مانده است. او می‌خواهد بخشی از این کتاب‌ها را به استرالیا منتقل کند. به دلیل نبود خدمات پستی در افغانستان، تعدادی از آن‌ها را انتخاب کرد و کوشید از طریق پاکستان به‌صورت قاچاق منتقل کند، اما طالبان در مرز آن‌ها را مصادره کردند و، به گفته خودش، «برای هفته‌ها زندانی کردند.» بعدها دوستانش در افغانستان توانستند آن‌ها را آزاد کنند. تلاش دوم با پنهان کردن کتاب‌ها در میان کیسه‌های میوه خشک انجام شد. وقتی سرانجام کتاب‌ها به استرالیا رسیدند، چروکیده و پاره شده بودند. او می‌گوید: «احساس کردم استخوان‌هایم شکسته است.»

امیری می‌گوید قصد دارد دوره صحافی کتاب بگذراند تا بتواند آن‌ها را مرمت کند. در این میان، دوباره در شعر کلاسیک حافظ و مولانا غرق می‌شود. گاهی نیز در گفت‌وگوهای کافه‌ای‌مان، ابیاتی از مولانا را به فارسی می‌خواند؛ اشعاری که از آسیب‌پذیری زندگی سخن می‌گویند.

او نویسندگان بزرگ دیگری را نیز می‌خواند. دسامبر گذشته، هفت جلد در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته اثر پروست را به پایان رساند؛ کتابی که به گفته خودش «برای روزها مستش کرد.»

او می‌گوید: «خیلی سپاسگزارم که می‌توانم حافظ، مولانا و پروست را در این شهر بخوانم.»

ترس از طالبان هنوز علی امیری را رها نکرده است. او از نخستین برخورد شخصی خود با طالبان در سال ۱۹۹۹، در دوره نخست حاکمیت آنان، یاد می‌کند؛ زمانی که به دلیل نداشتن ریشی «به طول یک مشت» بازداشت شد. برای نجات جانش دروغ گفت که از ایران اخراج شده و نگهبان مرزی ایران ریشش را کوتاه کرده است. او را به وزارت امر به معروف و نهی از منکر بردند؛ جایی که ناچار شد در حضور سه شاهد اعتراف و توبه کند و قول بدهد دیگر ریشش را کوتاه نکند.

او به یاد می‌آورد: «هنوز ریش داشتم، اما نه به اندازه ریش ملاهای طالبان که وقتی می‌نشستند، به روی میز می‌رسید. این همان چیزی بود که طالبان مقرر کرده بودند.»

سال‌ها بعد، در دوران ریاست‌جمهوری حامد کرزی، امیری بار دیگر هنگام سفر به مرکز افغانستان با طالبان روبه‌رو شد؛ زمانی که گروهی مسلح با کلاشینکف اتوبوس را متوقف کردند. او می‌گوید: «آن‌قدر ترسیدم که در جایم یخ زدم و فوراً روی لبم تاول زد.» او داستان‌های بسیاری درباره سربریدن کسانی شنیده بود که برای سازمان‌های غیردولتی یا دولت کار می‌کردند.

او می‌گوید: «همه در اتوبوس آن‌قدر ترسیده بودند که حتی صدای زنگ تلفن‌هایمان را هم نمی‌شنیدیم.»

امیری معتقد است مداخله به رهبری آمریکا در سال ۲۰۰۱، با هزینه دو تریلیون دلار و صدها هزار کشته، از جمله استرالیایی‌ها، نتوانست «سرزمین موعود» را محقق کند. از زمان بازگشت طالبان به قدرت، میلیون‌ها افغان کشور را ترک کرده‌اند.

او می‌گوید: «آمریکا و متحدانش آمدند تا افغانستان را نجات دهند؛ اما حالا افغانستان دوباره به تاریکی فرو رفته است.»

او به‌خوبی از رنج‌های کشورش آگاه است؛ کشوری که زنان در آن از آموزش و کار محروم‌اند. او همچنان درباره حقوق زنان و اقلیت‌هایی که در حکومت طالبان نادیده گرفته می‌شوند، می‌نویسد.

او «سپاسگزاری عمیق» خود را از استرالیا به خاطر بخشیدن «زندگی و فرصتی تازه» ابراز می‌کند. هرچند می‌خواهد این لطف را جبران کند، اما اکنون در دهه پنجاه زندگی خود قرار دارد و مطمئن نیست چگونه می‌تواند بیشترین خدمت را انجام دهد.

او می‌گوید: «استرالیا به ما حفاظت داده، با مهربانی با ما رفتار کرده و من نیز سوگند وفاداری یاد کرده‌ام. می‌خواهم به این کشور خدمت کنم. آینده استرالیا تا حد زیادی به سهم مهاجران و پناهندگان در ساختن این کشور و غنی‌تر کردن فرهنگ آن بستگی دارد.»

«ما ممکن است جهان‌بینی و زبان خاص خود را داشته باشیم، اما فرهنگی را با خود آورده‌ایم که روح حافظ و مولانا را در خود دارد؛ شاعرانی که در شکل‌گیری تمدنی کهن سهم داشته‌اند. اگر بتوانیم روح انسانی درون خود را، که تحمل و احترام به ادیان و پیشینه‌های گوناگون است، پرورش دهیم، کل کشور از آن بهره‌مند خواهد شد.»

در امتداد جاده مریلندز قدم می‌زنیم و از جایی می‌گذریم که امام‌الدین صدر، مرد افغان، در ماه فوریه در آنجا هدف حمله با چاقو قرار گرفت. خیابان دوباره زنده به نظر می‌رسد.

امیری از دیدن نشانه‌های فرهنگ‌های گوناگون در یک مکان لذت می‌برد. به نانوایی افغان می‌رود؛ جایی که بوی نان تازه در فضا پیچیده است. خوشحال است که می‌تواند نان سرزمین مادری‌اش را تنها با چند دقیقه پیاده‌روی از خانه جدیدش در غرب سیدنی تهیه کند.
او با خنده می‌گوید: «من نان‌آور خانواده‌ام.»
سپس، با نان داغ در دست، از نظر ناپدید می‌شود.


درباره نویسنده:
عبدالکریم حکمت، فینالیست جایزه روزنامه‌نگاری آزاد واکلی (Walkley) در سال ۲۰۱۸ بوده است.

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

بیشتر از دِهمزنگ کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب