محرّم، چندفرهنگی و یک تناقض بنیادین
نویسنده: محمد رها
۱. انجمن های هزاره سیدنی ظاهرا بالاتفاق رسما بر امتناع از نمایش های محرمی در بیرون، علنا بیانیه داده و اعضای کمیونیتی ها را تشویق بر شرکت در مراسم همین انجمن هایی که فقط داخل مساجد و سالن ها برگزار می شوند، کرده است. از موضع مینیمال، می توان این تصمیم را نشانه پیشرفت دانست. این نشان می دهد که جوامع می توانند مناسک و اعمال جمعی شان را به دست خودشان مدیریت کنند و مطابق شرایط، اصلاحات بیاورند. این یک ضرورت است.

۲. آیا سینه زنی خشونت است؟ من با طرح این بحث نمی خواهم بگویم که مردم سینه بزنند یا نزنند. کاری ندارم. منظورم عجالتا فقط یک بحث نظری است. پاسخ به این سوال، بستگی دارد چه تعریفی از خشونت داشته باشیم که خود بستگی به فرهنگی دارد که به آن تعلق داریم. ولی معمولا ضربه زدن فزیکی خشونت فهمیده می شود. اینکه کسی دیگری را فزیکا میزند، این معمولا عمل خشن فهمیده می شود. این کار در مورد زدن به خود هم درست است.
شبیه بحثی که جان لاک در مورد آزادی طبیعی و حق برده شدن دارد. او می گوید همه آزاد آفریده می شوند، ولی کسی حق ندارد آزادی خودش را بفروشد و برده شود، چون آزادی او مال خداست؛ یعنی آزادی طبیعی. با فروش این آزادی او در واقع دارد از حق خدا می فروشد. آیا نمی توان گفت که در نگاه مذهبی قیمومیت بدن انسان به عنوان مخلوق خدا مال خدا است و به شمول خود آن فرد، کسی حق ندارد این بدن را بفروشد یا مورد زدن و ضربه قرار دهد؟ در مورد حرمت خودکشی در دین که همین منطق حاکم است. از نظر مذهبی یک انسان نمی تواند، زندگی را از خود بگیرد؛ چون حیات آن انسان مال خودش نیست، که در تمام کردن یا نکردن آن آزادی داشته باشد. حیات او مال خداست. بدن هم در نگاه مذهبی نهایتا مال خدا است. اگر زدن دیگران آن بدن را درست نیست، زدن خود فرد آن بدن را هم نباید درست باشد. فرقی نمی کند که این زدن با دست باشد یا زنجیر یا قمه یا هر وسیله دیگر. یا کم باشد یا زیاد. نفس زدن، تعرض به مالکیت بدن و بی احترامی به آن است که در منطق دینی مال خدا است. بر اساس این منطق، سینه زنی می تواند مصداق تعرض به ملکیت خداوند باشد و بنابرین ناروا. علاوه برآن، حق عزاداری و ابراز عقیده و اظهار ارادت به یک چیزی یا کسی و این چیزها همه محترم و محفوظ، اما شکل و شیوه این ها کاملا اختیاری و قابل تغییرند. همین کارها میتوانند به انحای به مراتب هنری تر و مسالمت آمیزتر تغییر شکل پیدا کنند. اگرچه این سوال اساسی که آیا اصل فرهنگ عزاداری از اساس چقدر قابل دفاع و توجیه است، همچنان پابرجاست.
۳. ممکن است ایراد شود که مهاجران با امتناع از عمومی سازی این مناسک دارند به جریان های راست افراطی باج می دهند. اگر قرار است مهاجران، عمل خود را در نسبت با پذیرش یا عدم پذیرش اکثریت، تنظیم کنند، پس آزادی و چندفرهنگی و این ها چه می شود و این نوع کنار آمدن ممکن است که جامعه مهاجر را وا دارد که روز به روز خود را پنهان تر کنند که خود مغایر آزادی و حق مساوی است. من با این نگاه هم موافقم و هم نه. اول، موافقم برای اینکه واضح است که حتا اگر مهاجران، مناسک شان در خانه های شان برگزار کنند، بازهم جریان های راست افراطی، راضی نخواهند شد. آن ها با اصل وجود مهاجر به عنوان یک کتله مزاحم، مخالف است، فرقی نمی کند که مهاجرین چه می کنند یا نمی کنند. برای همین در یادداشت «فراتر از حق» یاد کردم که این خصوصی سازی مناسک مذهبی باید از دل یک منطق درونی خودبنیاد و بلوغ سیاسی خودی بیاید، نه بخاطر هراس از عوامل بیرونی که شبیه تقیه می شود. فارغ از رضایت راست یا چپ و حتا فارغ از اینکه در کجا هستیم، خود مردم باید به این آگاهی برسند که خیابان محل اجرای مناسک دینی نیست.
بنابر ده ها دلیل، معقول و منطقی این است که مذهب در جای خودش یعنی مساجد و عبادتگاه ها بماند. به خصوص در دنیایی که هزاران دین و آیین وجود دارد، این کار مانع از اختلال احتمالی نظم اجتماعی می شود، و برای همزیستی و احترام به خود و دیگران در یک جامعه متکثر لازم است. آزادی به خودی خود درستی خود را توجیه نمی کند، نیاز به مدیریت دارد. دوم، موافق نیستم، به همین دلیلی که اشاره شد. فکر می کنم برداشت دوستان یکی از فضای عمومی (public sphere) و دیگری از منطق نظم سیاسی جوامع غرب و حتا عبارت چندفرهنگی نیاز به وضوح بیشتر دارد. ما درست است که در دستگاه سیاسی لیبرال، به قول هابرماس «فضای عمومی» داریم و این فضا در واقع نقش بنیادین در تحکیم و تمثیل دموکراسی به خصوص -اگر بخواهیم از واژه گان تخنیکی دقیق تر استفاده کنیم- دموکراسی مشارکتی (deliberative democracy) دارد، برای اینکه به همه در واقع پلتفورم می دهد که نظر شان را ارایه کنند و اراده شان را تمثیل کنند و ازین طریق در شکل گیری افکار سیاسی و بهبود آنها ذینقش و سهیم باشد. اما نکته ظریفی در اینجا مفروض هست و آن اینکه این تریبون قرار است در هماهنگی و برای هدف سیاسی باشد. این تریبون قرار است مشروعیت حاکمیت سیاسی و مشارکت سیاسی شهروندان را تقویه کند. کارکرد فضای عمومی این نیست که از خیابان ها مسجد و کنیسه و کلیسا و معبد بسازند. شاید برای همین، اساس و بنیاد سیاست و نظم سیاسی در این کشورها بر سکولاریزم هست. این نکته مهم است درک شود که منطقی که نظم سیاسی کنونی بر آن بنا شده، منطق سکولار و غیرمذهبی است، نه منطق و نظم سیاسی مذهبی. بله مثلا علیه یا لهِ آزادی مذهبی یا مورد خاص، گروه های مذهبی می توانند ازین فضا استفاده کرده، تظاهرات شان را برگزار کنند و صدای را به گوش حکومت برسانند.
این نوع تجمع یک عمل سیاسی است و به عادلانه شدن و همه شمول شدن بیشتر سیاست کمک می کند، اما اینکه گروهی خاص بیاید و فضای عمومی را با خیمه و خرگاه مذهبی اشغال کند، حتا اگر صراحت نداشته باشد، خلاف کارکرد غایی فضای عمومی است که حامیان این نظریه برای آن برمی شمارند. شهروندان می توانند و باید در فضای عمومی که شامل خیابان ها و کافه ها و حتا محافل فرهنگی-اجتماعی و بعضی وقت ها پارک ها و تمام تجمعات و اماکن غیررسمی میشود، منجمله از مذهب و حدود و ثغور آن در شعاع سیاست، بحث و قصه کنند، اما منظورش این نیست که جانماز بیندازند.
۴. به عنوان نکته پایانی می خواهم به یک بحث بنیادین در فلسفه سیاسی مدرن اشاره کنم که ریشه ظهور جریان های راست افراطی در غرب و نمونه اش به طور خاص پدیده پاولن هنسن در استرالیا، به این بنبست منطقی حل ناشده می رسد که با بحث ما در اینجا نیز ربط می گیرد. بنبست از این قرار است که چطور می توان میان آزادی های فردی (individual freedom) که مطابق منطق سیاسی لیبرال به طور مساویانه باید برای همه وجود داشته باشد به شمول مهاجرین که در واقع شهروندند از یک طرف، و انسجام اجتماعی (social coherence) که برای ثبات سیاسی (stability) نیاز است از طرف دیگر، توازن ایجاد کرد.
ازین منظر، مساله، از مناسک محرمی و این ها بسیار فراتر می رود و به کل آنچه مظاهر چندفرهنگی خوانده می شود، تعمیم پیدا می کند. منتقدان نظریه چندفرهنگی استدلال می کنند که اجازه دادن مکاتب خصوصی برای کمیونیتی های مهاجر که عمدتا زبان و فرهنگ و تاریخ و مذهب خودشان را در آن ها تدریس می کنند، عملا باعث انشقاق و اخلال در شکل گیری هویت سیاسی واحد می شود. در حالی که وحدت سیاسی برای ثبات سیاسی یک کشور لازم هست. اختراع ملت (nationhood) برای همین منظور بوده است.
خود چندین فرهنگی (multiculturalism) تقریبا به عنوان یک راه حل بر این معضل اختراع شد؛ معضلی که از طریق ورود مهاجران وارد این کشورها شده بود. از یک سو به لحاظ اقتصادی و نیز به عنوان یکی از تبعات عصر جهانی سازی و ناآرامی ها و مهاجرت های سیل آسا، ورود مهاجران به عنوان کتله های یا گروه های مردمی که تاریخ و فرهنگ و دین و آیین شان به جوامع میزبان یعنی با شهروندان قبلی را به عنوان یک واقعیت نمی شد انکار کرد یا مانع شد و از طرف دیگر، چطور می شد با این همه تشتت هویتی، هنوز میتوان ملت واحد داشت. راه حل، یکش همین شهروندی (citizenship) بود. از طریق شهروندی، این مردمان تازه وارد، صرف نظر از عقبه های متفاوت و حتا بعض وقت ها متخاصم شان، به طور مساویانه واجد حقوق برابر با یک شهروند قبلی می شد. اعطای شهروندی، معضل حقوقی را حل می کرد. اما معضل فرهنگی-اجتماعی همچنان باقی بود. پالیسی چندین فرهنگی در واقع پاسخی بود برای معضل تشتت هویتی. با اتخاذ سیاست چندین فرهنگی در واقع به آن ساحت تاریخی-فرهنگی-اجتماعی تازه واردان رسمیت و مشروعیت داده شد.
این سیاست را البته فرایندی لازم برای ادغام تدریجی (integration) نیز تلقی کرده اند. اما اینک پس از سه دهه، متوجه شده اند که نه این ترفند برای ادغام مهاجران و عمدتا مسلمانان چندان موفق بوده است و نه پالیسی چندین فرهنگی می تواند ضرورت هویت واحد سیاسی را برآورده کند. برای همین، منطق پشت جریان های راست در واقع می گوید، حق آزادی فردی را باید قربانی وحدت سیاسی کرد. به عبارت دیگر آن ها می گویند: چرا باید برای شهروندان دیگر فداکاری کرد، در حالی که شهروندان دیگر درک مشترکی با ما از خیر ندارند؟ چرا باید برای شهروندانی فداکاری کرد که شیوه زندگیشان نه تنها با من متفاوت است، بلکه شاید حتی با آن در تضاد باشد؟ این سوالی است که نه تنها راست ها، بل که برای طرفداران نظریه چندفرهنگی نیز مطرح است. اما جدای از آن، از دید صرفا سیاسی نیز، انسجام سیاسی البته که یکی از شروط بنیادین در ساختن و داشتن یک جامعه سیاسی واحد یا یک کشور واحد در نظریه های سیاسی کلاسیک بوده است. حتا طرفداران مدرن این نظریه، استدلال می کند که برای آوردن عدالت هم که شده ما مجبوریم ملت واحد داشته باشیم. اما سوالی که باقی می ماند این است که آیا واقعا تطبیق عدالت، بودن انسجام سیاسی و هویت سیاسی یگانه را الزام می کند؟ و آیا سیاست چندین فرهنگی واقعا مانع انسجام و وحدت سیاسی می شود؟ پاسخ به این دست سوالات، هم روی کاغذ مشکل است، و مشکل تر ازآن، دیدن نتایج آن ها در عمل. کسانی در قد و قامت جان رالز هم نتوانسته یک راه حل قابل اجماع از این گره نظری در فلسفه سیاسی به دست دهد. بنابرین، ظهور گروه های راست افراطی و ضد مهاجر در واقع پدیده ای است که انتظارش می رفت و همچنان وجود خواهد داشت. این وسط، برای جوامع مهاجر، راهی که باقی می ماند، وفاداری به اصل شهروندی است.
محمد رها فارغالتحصیل رشته ادبیات فارسی است و در حال حاضر در رشته فلسفه سیاسی در دانشگاه سیدنی مشغول به تحصیل است.
