«ما ناتوان نیستیم»؛ روایتی از رنج، امید و جامعه‌سازی پناهجویان

https://wearenotpowerless.com.au/

گاهی یک فیلم را فقط تماشا نمی‌کنید؛ بلکه آنرا زندگی می‌کنید.

تماشای مستند «ما ناتوان نیستیم» برای من چنین تجربه‌ای بود. این فیلم را نه فقط به‌عنوان یک مخاطب سینما، بلکه به‌عنوان عضوی از جامعه هزاره و انسانی که بخش مهمی از صحنه‌های آنرا، مستقیم یا غیرمستقیم، تجربه کرده است، دیدم. به همین دلیل، بسیاری از لحظه‌های فیلم برایم صرفاً روایت نبود؛ خاطره بود. درد بود. زندگی بود، ناامیدی بود.

«ما ناتوان نیستیم» در کنار نمایش درد، رنج، آوارگی و ناامیدی، بر چیزی بسیار مهم‌تر تأکید می‌کند؛ اینکه انسان حتی در دشوارترین شرایط نیز می‌تواند جامعه بسازد، امید خلق کند و آینده را از نو بنا کند.

داستان فیلم درباره گروهی از پناهجویان است که در اندونزی، میان گذشته‌ای که دیگر امکان بازگشت به آن نیست و آینده‌ای که هنوز فرا نرسیده، سال‌ها در وضعیت شناور زندگی می‌کنند. آنان اجازه کار ندارند، آینده‌ای روشن پیش روی خود نمی‌بینند و هر روز با بلاتکلیفی از خواب برمی‌خیزند. اما درست در همین نقطه، فیلم مسیر متفاوتی را انتخاب می‌کند. به‌جای آنکه فقط رنج را روایت کند، از دل همان رنج، مکتبِ متولد می‌شود؛ مکتبِ که به دست خود پناهجویان ساخته می‌شود. آنان منتظر نجات از بیرون نمی‌مانند، بلکه خود دست به کار می‌شوند، کودکان را آموزش می‌دهند، جامعه‌ای کوچک شکل می‌دهند و امید را زنده نگه می‌دارند.

به گمان من، بزرگ‌ترین موفقیت فیلم دقیقاً همین است؛ بازنمایی هم‌زمان رنج و بازسازی. فیلم نشان می‌دهد که پناهجو فقط قربانی نیست. او می‌تواند معلم باشد، مدیر باشد، سازمان‌دهنده باشد و حتی در سخت‌ترین شرایط نیز برای آینده برنامه‌ریزی کند. این نگاه، تصویری متفاوت از پناهندگی ارائه می‌دهد؛ تصویری که کمتر در رسانه‌ها دیده‌ می‌شود. با این همه، هنگام تماشای فیلم به عنوان یک مخاطب از جامعه‌ی هزاره، دو نکته را احساس کردم که به نظرم آگاهانه و از سر انتخاب هنری کنار گذاشته شده‌اند.

نخست، فیلم به تجربه تاریخی هزاره‌ها، یعنی خشونت سیستماتیک، نسل‌های متوالی کشتار، تبعیض و سرکوبی که آنان را ناچار به ترک سرزمین‌شان کرده است، عمیق نمی‌پردازد، بسیار گذار، و گاهی مبهم، آنقدر مبهم که هیچ اشاره نمی‌شود، می‌گذرد. مخاطبی که تاریخ هزاره‌ها را نداند، شاید هرگز درنیابد که دلیل این آوارگی چه است و چرا این همه خانواده هزاره سر از اردوگاه‌های پناهندگی درآورده‌اند. البته این حذف، نه یک غفلت بلکه یک تصمیم آگاهانه بوده است.

پس از نمایش فیلم، این نکته را از کارگردانان فیلم، جولیون هاف و مظفر علی، و نیز از نگینه پرسیدم. پاسخ آنان روشن بود؛ نمی‌خواستند فیلم وجه انسانی خود را از دست بدهد و به اثری  سیاسی یا تاریخی تبدیل شود. همچنین تأکید کردند که پرداختن عمیق به تاریخ طولانی کشتار هزاره‌ها اساساً در چارچوب زمانی و روایی این فیلم ممکن نبوده است. این پاسخ، از منظر سینمایی، قابل درک است. هر فیلم ناگزیر باید میان گستردگی موضوع و انسجام روایت تعادل برقرار کند. با این حال، به‌عنوان یک مخاطب هزاره، احساس کردم اگرچه فیلم در روایت «زندگی پس از آوارگی» بسیار موفق است، اما درباره «چرایی آوارگی» با احتیاط و ایجاز از کنار موضوع عبور کرده است.

نکته دوم، که شاید تنها یک مخاطب هزاره، آنهم چون من بیش از دیگران متوجه آن شود، غیبت ساز دمبوره در موسیقی فیلم بود.

فیلم از موسیقی بسیار خوب و متنوعی بهره می‌برد و حتی در بخش‌هایی، نغمه‌هایی آشنا به گوش می‌رسد، اما صدای دمبوره، این ساز عمیقاً پیوندخورده با حافظه جمعی هزاره‌ها، در آن شنیده نمی‌شود. این موضوع را نیز از مظفر علی پرسیدم. او توضیح داد که دلیل اصلی، مسائل مربوط به حق نشر (کپی‌رایت) بوده است. شاید این توضیح از نظر حقوقی کافی باشد، اما از منظر فرهنگی، همچنان احساس می‌کنم حضور دمبوره می‌توانست لایه‌ای ظریف اما مؤثر از هویت هزاره را به فیلم بیفزاید؛ نه آن‌قدر که روایت را از حالت که دارد، تغییر دهد، بلکه به اندازه‌ای که فضای احساسی فیلم را یک هویت باریک بدهد.

با وجود این دو نکته، فیلم از نظر هنری اثری بسیار قدرتمند است. تمامی آنچه را می‌خواسته‌اند بگویند، این فیلم می‌گوید. بعضی صحنه‌های آن واقعاً انسان را از عمق وجود می‌لرزاند. بدون اغراق، بدون شعار و بدون احساسات‌گرایی تصنعی، رنج را روایت می‌کند؛ رنجی که برای یک انسان که تجربه‌ی پناهندگی دارد، نه یک داستان، بلکه بخشی از زندگی بوده است.

اما شاید عمیق‌ترین صحنه‌ی فیلم، صحنه‌ی باشد که یکی از پناهجویان (نام او از خاطرم رفت) در پایان می‌گوید:

شب‌ها تاریک است؛ طولانی است. بعضی شب‌ها آن‌قدر طولانی است که تا صبح بیدار می‌نشینم تا خورشید طلوع کند؛ شاید آن وقت بتوانم بخوابم.

شاید هیچ جمله‌ای بهتر از این نتواند وضعیت روانی هزاران پناهجویی را توصیف کند که سال‌ها در انتظار، بی‌سرزمینی و بی‌اطمینانی زندگی کرده‌اند. این فقط بی‌خوابی نیست؛ تصویر انسانی است که آینده‌اش به تعویق افتاده و امیدش هر شب با تاریکی دست‌وپنجه نرم می‌کند.
«ما ناتوان نیستیم» فقط مستندی درباره پناهندگان نیست. این فیلم درباره انسانِ است که چگونه می‌توانند در دل بی‌ پناهی، قدرت ساختن را پیدا کنند. مکتبِ که در فیلم شکل می‌گیرد، فقط یک مکتب نیست؛ نمادی از مقاومت مدنی، مسئولیت‌پذیری و امید است.

به باور من، این مستند برای جامعه هزاره اهمیت ویژه‌ای دارد. نه فقط چون شخصیت‌های اصلی آن هزاره‌اند، بلکه چون بخش بزرگی از تجربه جمعی هزاره‌ها را بازتاب می‌دهد؛ تجربه جنگ، مهاجرت، انتظار، ناامیدی، بازسازی و دوباره برخاستن.

تماشای این فیلم را به همه توصیه می‌کنم، اما بیش از همه به هزاره‌هایی که امروز در امنیت و آرامش زندگی می‌کنند توصیه می‌کنم. شاید بسیاری از ما، با گذشت سال‌ها، بخشی از آن روزهای دشوار را به فراموشی سپرده باشیم. شاید نسل جوان‌تر هرگز نداند که پشت آرامش امروز، چه شب‌های طولانی، چه انتظارهای فرساینده و چه رنج‌های خاموشی نهفته بوده است.

«ما ناتوان نیستیم» یادآوری همین تاریخ است؛ تاریخی که در آن انسان، با وجود همه‌ی زخم‌ها، هنوز می‌تواند مدرسه بسازد، آینده خلق کند و امید را زنده نگه دارد.
شاید مهم‌ترین پیام فیلم نیز همین باشد:
انسان ممکن است آواره شود، خانه‌اش را از دست بدهد و سال‌ها در انتظار بماند، اما تا زمانی که توان ساختن، آموزش دادن و امید داشتن را حفظ کرده است، هنوز ناتوان نشده است.

Unknown's avatar

کیهان فرهمند

در یکی ازدهکده‌های دور دست مالستان به دنیا آمده‌ام، در حال حاضر در سیدنی، استرالیا سکونت دارم. تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی در رشته ارتباطات و سینما در دانشگاه تکنولوژی سیدنی گذراند‌ام. علاقه‌مند خاص به نوشتن و عکاسی دارم و این دو فعالیت را راهی برای بیان خود و ارتباط با دیگران می‌بینم.

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

بیشتر از دِهمزنگ کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب